فیفا تشکیلات ورزشی، اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک سرمایهداری
در این مقاله تلاش میکنیم تاریخچه شکلگیری فیفا، روند تبدیل فوتبال به یک صنعت جهانی، نقش سرمایه در ساختار این نهاد، پروندههای فساد، اعتراضات به تصمیمهای مدیریتی، مناقشههای مربوط به جامهای جهانی و نقدهای واردشده به عملکرد فیفا را بررسی کنیم.
پیدایش فیفا و زمینه تاریخی شکلگیری آن
برای درک جایگاه کنونی فیفا و بحرانهایی که امروز این سازمان با آن روبهرو است، نمیتوان تنها به پروندههای فساد مالی، اعتراض به داوری یا مناقشههای سیاسی سالهای اخیر پرداخت. فهم ماهیت فیفا مستلزم بازگشت به شرایط تاریخی پیدایش آن و بررسی پیوند فوتبال با تحولات اقتصادی و سیاسی جهان در آغاز قرن بیستم است. از منظر اقتصاد سیاسی، هیچ نهاد اجتماعی را نمیتوان جدا از مناسبات تولید، قدرت و ساختارهای اقتصادی زمانهاش تحلیل کرد. بنابراین، فیفا نیز صرفاً یک سازمان ورزشی نیست، بلکه محصول مرحلهای از تحول سرمایهداری جهانیست که در آن ورزش نیز به تدریج از یک فعالیت تفریحی به بخشی از اقتصاد سرمایهداری امپریالیستی تبدیل شده است.
فوتبال در نیمه دوم قرن نوزدهم، همزمان با گسترش انقلاب صنعتی در بریتانیا، از بازیهای محلی و غیررسمی به ورزشی سازمانیافته تبدیل شد. رشد شهرنشینی، توسعه کارخانهها، شکلگیری طبقه کارگر صنعتی و افزایش اوقات فراغت کارگران، زمینه اجتماعی گسترش فوتبال را فراهم کرد. باشگاههای نخستین، عمدتاً توسط کارگران، دانشجویان، lمحصلین مدارس یا انجمنهای محلی تشکیل شدند و فوتبال به یکی از مهمترین اشکال سرگرمی جمعی در شهرهای صنعتی بدل گردید. در همین دوره، سرمایهداری صنعتی برای نخستین بار دریافت که ورزش میتواند علاوه بر ایجاد انسجام اجتماعی، به ابزاری برای تولید درآمد، تبلیغات و حتی تقویت هویت ملی (ناسیونالیسم) تبدیل شود.
فوتبال، به دلیل سادگی قوانین، هزینه پایین و جذابیت عمومی، بیش از هر ورزش دیگری ظرفیت جهانی شدن را پیدا کرد.
در چنین شرایطی، در ۲۱ مه ۱۹۰۴ نمایندگان هفت کشور اروپایی شامل فرانسه، بلژیک، هلند، دانمارک، سوئیس، سوئد و اسپانیا در پاریس گرد هم آمدند و فدراسیون بینالمللی فوتبال، یا همان فیفا، را تأسیس کردند. هدف اعلام شده این سازمان، ایجاد قوانین مشترک، هماهنگی مسابقات بینالمللی و جلوگیری از اختلاف میان فدراسیونهای ملی بود. اما این تأسیس تنها یک اقدام ورزشی نبود؛ بلکه بازتابی از جهانیشدن مناسبات اقتصادی و سیاسی در آغاز قرن بیستم نیز به شمار میرفت.
در آن زمان، بیشتر کشورهای بنیانگذار فیفا از قدرتهای استعماری یا کشورهای صنعتی اروپا بودند. امپراتوریهای بریتانیا، فرانسه، بلژیک و هلند بخش بزرگی از جهان را در اختیار داشتند و شبکههای تجاری، حملونقل و ارتباطی آنها امکان انتقال سریع فرهنگ، کالا و ورزش را به مستعمرات فراهم میکرد. فوتبال نیز همراه با تجارت، ارتش، آموزش و نظام اداری به آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین منتقل شد. از این منظر، گسترش جهانی فوتبال را نمیتوان کاملاً جدا از تاریخ استعمار و گسترش سرمایهداری جهانی دانست.
با این حال، فوتبال در مستعمرات صرفاً ابزاری برای سلطه باقی نماند. در بسیاری از کشورها، این ورزش به وسیلهای برای در برابر استعمار تبدیل شد. در آمریکای لاتین، آفریقا و بخشهایی از آسیا، فوتبال زبان مشترک مردم گردید و باشگاهها گاه به مراکز سازماندهی اجتماعی و سیاسی تبدیل میشدند. همین ویژگی دوگانه، یعنی استفاده از فوتبال هم بهعنوان ابزار قدرت و هم بهعنوان ابزار مقاومت، بعدها به یکی از مهمترین موضوعات مطالعات اقتصاد سیاسی ورزش تبدیل شد.
فیفا در دهههای نخست فعالیت از نظر مالی بسیار کوچک بود و نقش آن بیشتر به تنظیم قوانین و برگزاری مسابقات محدود میشد. اما با افزایش محبوبیت فوتبال، به ویژه پس از برگزاری نخستین جام جهانی در سال ۱۹۳۰، جایگاه فیفا نیز به سرعت تغییر کرد. هر دوره از جام جهانی نه تنها اعتبار سیاسی کشور میزبان را افزایش میداد، بلکه درآمدهای اقتصادی قابل توجهی نیز ایجاد میکرد. به تدریج، حق پخش تلویزیونی، قراردادهای تبلیغاتی، اسپانسرها و فروش امتیازهای تجاری به مهمترین منابع درآمد فیفا تبدیل شد.
از منظر اقتصاد سیاسی، همین نقطه آغاز دگرگونی بنیادی در ماهیت فیفا بود. سازمانی که در ابتدا برای هماهنگی مسابقات فوتبال ایجاد شده بود، به نهادی تبدیل شد که میلیاردها دلار سرمایه را مدیریت میکرد و تصمیمهای آن بر منافع دولتها، شرکتهای فراملی و صنایع رسانهای اثر مستقیم داشت. در چنین شرایطی، دیگر فوتبال تنها یک رقابت ورزشی نبود؛ بلکه به بخشی از اقتصاد جهانی و عرصهای برای رقابت قدرتهای سیاسی و اقتصادی تکامل یافت.
اندیشمندان مارکسیست معتقدند هر جا سرمایه در مقیاس بزرگ انباشته شود، رقابت برای کنترل آن نیز افزایش مییابد. از این دیدگاه، رشد بیسابقه درآمدهای فیفا، این سازمان را به نهادی تبدیل کرد که دیگر صرفاً بر اساس منطق ورزشی عمل نمیکرد، بلکه ناگزیر در معرض فشار دولتها، سرمایهگذاران، شرکتهای چندملیتی، رسانههای انحصاری و شبکههای نفوذ سیاسی قرار گرفت. بر اساس این واقعیت، بسیاری از بحرانهایی که دههها بعد در قالب پروندههای فساد، اتهامهای رشوه، مناقشه بر سر انتخاب میزبان جام جهانی و اعتراض به تصمیمهای مدیریتی بروز کرد، پیامد منطقی تغییر جایگاه اقتصادی و سیاسی فیفا در نظام اقتصاد جهانی بود.
فوتبال، سرمایه و تبدیل ورزش به صنعت جهانی
دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را میتوان نقطه آغاز تبدیل بازیکنان، باشگاهها، مسابقات، هواداران و حتی احساسات جمعی مردم به عناصر یک چرخه اقتصادی سودآور، دانست، اما جهش واقعی در دهه ۱۹۸۰ و به ویژه پس از دهه ۱۹۹۰ رخ داد. گسترش شبکههای تلویزیونی ماهوارهای، رشد فناوریهای ارتباطی و رقابت رسانهها برای خرید حق پخش مسابقات، درآمد فوتبال را به شکلی بیسابقه افزایش داد. اگر پیشتر درآمد باشگاهها عمدتاً از فروش بلیت تأمین میشد، اکنون میلیاردها دلار از طریق قراردادهای رسانهای وارد چرخه فوتبال شد. مسابقهای که میلیونها نفر بهصورت زنده تماشا میکنند، دیگر فقط یک رویداد ورزشی نیست، بلکه به بستری برای فروش تبلیغات، افزایش ارزش برندها و جذب سرمایه تبدیل میگردد.
از این زمان، شرکتهای فراملی به بازیگران اصلی فوتبال تبدیل شدند. برندهایی مانند آدیداس، نایکی، کوکاکولا، مکدونالد، ویزا، هیوندای و شرکتهای بزرگ رسانهای، میلیاردها دلار برای حضور در جام جهانی و همکاری با فیفا سرمایهگذاری کردند.
میلیاردها بیننده در سراسر جهان، فرصتی بینظیر برای نمایش برندها و افزایش فروش کالاها ایجاد میکردند.
لذا هرچه درآمد سازمان از شرکتهای بزرگ و بازارهای جهانی بیشتر شد، استقلال آن نیز فدای سرمایههای بزرگ گردید. نهادی که بخش عمده منابع مالی خود را از قراردادهای تجاری و حامیان مالی تأمین میکند، ناگزیر باید به نفع نظام سرمایهداری عمل کند.
لذا این تغییر تنها به سطح مدیریت محدود نماند، بلکه ماهیت خود فوتبال را نیز دگرگون کرد. قیمت انتقال بازیکنان به صدها میلیون یورو رسید، باشگاهها به شرکتهای اقتصادی تبدیل شدند، صندوقهای سرمایهگذاری و میلیاردرهای بینالمللی مالکیت باشگاهها را در اختیار گرفتند و حتی آکادمیهای فوتبال نیز بیش از آنکه مراکز آموزشی باشند، به مراکز تولید داراییهای قابل خرید و فروش تبدیل شدند. بازیکن، که پیشتر صرفاً ورزشکار محسوب میشد، اکنون به “سرمایه انسانی“ با ارزش اقتصادی مشخص تبدیل شد؛ سرمایهای که میتوانست خرید و فروش شود، ارزش بازار داشته باشد و سود تولید کند.
از این منظر، احساس تعلق میلیونها هوادار نیز وارد چرخه تولید ارزش اقتصادی شد.
فساد ساختاری و پروندههای بزرگ فیفا
تبدیل فوتبال به صنعتی جهانی، زمینه بروز یکی از بزرگترین بحرانهای مشروعیت در تاریخ این سازمان را نیز فراهم کرد. تا پیش از دهه ۲۰۱۰، انتقادها نسبت به عملکرد فیفا عمدتاً به نبود شفافیت، تصمیمهای غیرپاسخگو و نحوه انتخاب میزبان مسابقات محدود میشد، اما در سال ۲۰۱۵ این انتقادها وارد مرحلهای تازه شد؛ مرحلهای که دیگر صرفاً در حد گمانهزنی نبود، بلکه با تحقیقات قضایی و صدور کیفرخواست علیه شماری از مدیران ارشد فیفا همراه شد.
در ماه مه ۲۰۱۵، وزارت دادگستری ایالات متحده و دادستانی سوئیس تحقیقات گستردهای را درباره فساد، رشوهخواری، پولشویی و سوءاستفاده مالی در ساختار فیفا آغاز کردند. در نتیجه این تحقیقات، شماری از مدیران بلندپایه فیفا و کنفدراسیونهای قارهای آن، بازداشت یا متهم شدند. اتهامها شامل دریافت رشوه در قراردادهای بازاریابی، فروش غیر قانونی حق پخش تلویزیونی، واگذاری امتیازهای تجاری و سوءاستفاده از موقعیتهای مدیریتی بود. این پرونده یکی از مهمترین رسواییهای تاریخ ورزش جهان به شمار میرود و برای نخستین بار تصویری را که فیفا از خود بهعنوان نهادی مستقل و پاکدست ارائه میکرد، به شدت خدشهدار کرد و ماهیت آن را برملا ساخت.
سپ بلاتر، رئیس وقت فیفا که از سال ۱۹۹۸ ریاست این سازمان را بر عهده داشت، اگرچه در همان پرونده به جرم رشوه در آمریکا متهم نشد، اما پس از آغاز تحقیقات تحت فشار گسترده قرار گرفت و سرانجام از سمت خود کنارهگیری کرد.
فساد نه یک «انحراف» از عملکرد عادی، بلکه محصول تمرکز قدرت و ثروت در یک نهاد جهانی است.
نمونه دیگر، انتخاب میزبان جامهای جهانی ۲۰۱۸ و ۲۰۲۲ بود. هرچند هیچ دادگاه بینالمللی این رأیگیری را بهطور کامل باطل نکرد، اما تحقیقات، گزارشهای رسانهای و اسناد منتشرشده، موجی از تردیدها را درباره سلامت این فرآیند به وجود آورد.
از منظر مارکسیستی، این وضعیت را نمیتوان صرفاً با ویژگیهای اخلاقی مدیران توضیح داد. مارکس در تحلیل دولت و نهادهای اجتماعی استدلال میکرد که ساختارهای قدرت معمولاً بازتاب روابط اقتصادی جامعه هستند.
پس از بحران ۲۰۱۵، فیفا مجموعهای از اصلاحات را اعلام کرد. تغییر در ساختار مدیریتی، افزایش اختیارات کمیته اخلاق، انتشار گزارشهای مالی، محدودیت دوره ریاست و ایجاد سازوکارهای جدید نظارتی، بخشی از این اصلاحات بود. با این حال، که این تغییرات هرچند ضروری بود، اما نتوانست علتهای ریشهای بحران را برطرف کنند. تا زمانی که مدل اقتصادی فوتبال بر پایه انباشت سرمایه، قراردادهای انحصاری، وابستگی به اسپانسرهای بزرگ و تمرکز قدرت در یک سازمان جهانی استوار باشد، زمینه بروز فساد و تعارض منافع همچنان باقی خواهد ماند.
جام جهانی، انتخاب میزبان و منافع ژئوپلیتیکی
اگر فساد مالی بزرگترین بحران داخلی فیفا را رقم زد، فرآیند انتخاب میزبان جام جهانی را میتوان مهمترین عرصه تلاقی فوتبال با سیاست و ژئوپلیتیک دانست. میزبانی جام جهانی از دهههای پایانی قرن بیستم به یکی از ارزشمندترین امتیازهای سیاسی و اقتصادی جهان تبدیل گردیده است. از نگاه اقتصاد سیاسی، هنگامی که یک تصمیم چنین حجم عظیمی از منافع را جابهجا میکند، طبیعی است که دولتها برای به دست آوردن چنین امتیازی سر و دست میشکنند.
هر کشور میزبان نهتنها فرصت نمایش توان اقتصادی و فرهنگی خود را به دست میآورد، بلکه از سرمایهگذاریهای گسترده، توسعه زیرساختها، افزایش گردشگری و ارتقای جایگاه بینالمللی نیز بهرهمند میشد.
یکی از جنجالیترین نمونههای این روند، انتخاب روسیه بهعنوان میزبان جام جهانی ۲۰۱۸ و قطر بهعنوان میزبان جام جهانی ۲۰۲۲ بود. این تصمیمها از همان ابتدا با انتقادهای گسترده رسانهها، سازمانهای حقوق بشری و برخی سیاستمداران روبهرو شد. درباره روسیه، تنشهای ژئوپلیتیکی با غرب و درباره قطر، موضوع حقوق کارگران مهاجر، آزادیهای مدنی، هزینههای سنگین ساخت ورزشگاهها و اتهامهای مطرحشده درباره روند رأیگیری، محور اصلی انتقادها بود. هرچند تحقیقات مختلف انجام شد و برخی تخلفات فردی بررسی گردید، اما هیچ مرجع قضایی بینالمللی نتیجه رأیگیری را باطل نکرد.
در نهایت، انتخاب میزبان جام جهانی را باید یکی از مهمترین عرصههای آزمون مشروعیت فیفا دانست.
جام جهانی ۲۰۲۶؛ اعتراضها، داوری، فناوری بازبینی صحنههای داوری و جنجالهای سیاسی
جام جهانی ۲۰۲۶، که برای نخستین بار با حضور ۴۸ تیم و به میزبانی مشترک ایالات متحده، کانادا و مکزیک برگزار شد، قرار بود نماد عصر جدید فوتبال جهان باشد؛ عصری که فیفا آن را نشانه توسعه، گسترش عدالت ورزشی و افزایش مشارکت کشورهای مختلف معرفی میکرد. اما این رقابتها نیز، مانند بسیاری از دورههای پیشین، با موجی از اعتراضها، مناقشهها و پرسشهای جدی درباره نحوه اداره مسابقات، عملکرد داوری و میزان استقلال فیفا از فشارهای سیاسی همراه شد. اگرچه هیچیک از این اعتراضها به اندازه پرونده فساد سال ۲۰۱۵ پیامد حقوقی نداشت، اما از منظر مشروعیت سیاسی و اعتماد عمومی، اهمیت قابل توجهی پیدا کرد.
یکی از مهمترین محورهای انتقاد، عملکرد سیستم کمکداور ویدئویی بود. فناوری بازبینی صحنههای داوری با هدف کاهش اشتباهات داوری وارد فوتبال شد، اما در طول مسابقات بار دیگر این پرسش مطرح شد که آیا معیار استفاده از این فناوری در همه دیدارها یکسان است یا خیر. برخی تیمها و کارشناسان معتقد هستند تصمیمهای مشابه در مسابقات مختلف به شکل متفاوتی تفسیر شده است. این موضوع باعث شده است که بحث قدیمی درباره شفافیت فرآیند تصمیمگیری داوران دوباره در سطح جهانی مطرح شود.
در کنار این مسائل، پرونده مربوط به فولارین بالوگون به یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات رقابتها تبدیل شد. پس از دریافت کارت قرمز این بازیکن، دونالد ترامپ اعلام کرد که شخصاً با جیانی اینفانتینو، رئیس فیفا، تماس گرفته و خواستار بازنگری در این پرونده شده است. انتشار این خبر واکنشهای گستردهای در رسانهها و میان تحلیلگران به دنبال داشت. به طور طبیعی روشن است که اگر یک رهبر سیاسی بتواند مستقیماً درباره یک پرونده انضباطی با رئیس فیفا گفتوگو کند، استقلال این نهاد کاملا ویران شده است؟
بنابراین، جام جهانی ۲۰۲۶ را میتوان نه صرفاً از منظر نتایج مسابقات، بلکه بهعنوان مرحلهای دیگر در روند طولانی بحران اعتماد به فیفا تحلیل کرد؛ بحرانی که ریشه آن تنها در اشتباهات داوری یا رفتار افراد نیست، بلکه در پیوند روزافزون میان فوتبال، سرمایه، رسانه و قدرت سیاسی نهفته است.
پیدایش، رشد، و فعالیتهای فیفا تا به امروز نشان میدهد که این تشکیلات ورزشی- اقتصادی – سیاسی یکی از حافظین نظام سرمایهداری امپریالیستی جهانیست.



